+ نوشته شده در
Tue 12 Feb 2008ساعت
10:5 PM  توسط Mehdi
|
گاهي وقتها با تمام وجودت چيزي را از خدا ميخواهي و فکر ميکني به صلاح توست و حقّ کسي هم پايمال نميشود. مثلاً دلت ميخواهد وضع ديگري ميداشتي، قدت بلندتر بود، زيباتر بودي، پولدارتر بودي، خارج از کشور بودي، آزادي بيشتري ميداشتي، زبان ميدانستي، همه
چيز را ميدانستي. دلت ميخواهد چيزي کم و کسر نميداشتي... اما اينها عملي نميشود و آرزوهاي تو جز سراب و تمنّا چيزي ديگر نيست. افسوس! از قديم گفتهاند که: «آرزو بر جوانان، عيب نيست»؛ چون جواني، يعني شور، اميد، آرزو و تلاش. جواني، کمتر افسردگي و خمودي و شکست ميشناسد. گفتهاند: «جواني هم بهاري بود و بگذشت»؛ يعني که جواني، بهترين و زيباترين فصل زندگي است.
خُب، حالا بايد چه کار کني؟
آرزوهاي بر باد رفتهات را ميگويم.
بايد غم بخوري و نوميد بشوي و غنچه اميدت پژمرده شود؟
شايد به تقدير و سرنوشت پناه ببري و بگويي: قسمت ما همين است، چنان که حافظ ميگويد:
رضا به داده بده وز جَبين گره بگشا
که بر من و تو درِ اختيار نگشاده است
يا در شعري ديگر ميگويد:
کار خود، گر به خدا بازگذاري
حافظ
اي بسا عيش که با بخت خدا داده کني
يا آن چنان که شاعر ميگويد: «زمانه با تو نسازد، تو با زمانه بساز!».
شايد باز تلاش کني و به قول معروف: از رو نروي!
اين موقعهاست که ممکن است به شعر و ترانه رو بياوري و اشعاري بخواني جمع يا حفظ کني که بسته به روحيه و مقاومتت، نااميد کننده يا اميد بخش باشد. از اين جا به بعد است که خداي ناکرده، منفيگرا ميشوي و به همه چيز و همه کس، به چشم بد نگاه ميکني؛ ولي بالاخره، از اين وضع خسته ميشوي و پس از مدّتي به فکر ميافتي که بايد سر و ساماني به وضع زندگيات بدهي. با خود ميگويي: اين طور نميشود. بالاخره اين طور نشد، طور ديگر.
با خود ميگويي:
همچو آيينه مشو محو جمال دگران
از دل و ديده بشو نقش خيال دگران
در جهان بال و پرِ خويش گشودن آموز
که پريدن نتوان با پر و بال دگران
سرانجام، تن به قضا ميدهي و ميسازي. حال چه به خواستهات برسي، چه سرخورده بشوي، چه وضع را قبول کني؛ چه به تقدير، اعتقاد داشته باشي و چه نداشته باشي، چه بگويي: «هر کسي را بهر کاري ساختند» و در جامعه، همه جور آدم، بايد وجود داشته باشد و خواست خدا اين بوده است، و وقتي از عهدهات خارج است، بدان که قضا و قَدَر است. به اين نتيجه ميرسي که حالا که کاري نميتواني بکني، وضع را بپذيري و رضايت بدهي و مهمتر از هر چيز، «مفيد» باشي و همين فرصتها را از دست ندهي. ميگويي: برو خدا را شکر کن؛ مبادا که از بد، بدتر شود، و يا ميگويي: «بسا کسا که به روز تو آرزومند است!».
اين جاست که توصيه کردهاند: در ارزشها و معنويات، به بالا دستت نگاه کني و هر چه قدر بتواني بپَري؛ ولي در مادّيات و آنچه گذرا و فاني است، به زير دستت. اين طور وقتها ديدن ناتوانان و آنان که برخوردار نيستند، تسلّي دهنده است. البته آنها را براي تسلّاي خاطر ما بدين گونه نيافريدهاند و آنها براي خود، عالمي دارند و گاه، کارهايي ميکنند که ما انگشت به دهان ميمانيم؛ ولي گاهي وقتها ميشود آنها را ديد و گفت: باز خدا را شکر!
+ نوشته شده در
Fri 1 Feb 2008ساعت
6:22 PM  توسط Mehdi
|
این بود که ماهم افتادیم رو خط ...
خصوصيات اقا پسر ها از 14 تا 28 سالگي...
سن 14 سالگي: تازه توي اين سن ، هر رو از بر تشخيص ميدن! (اول بدبختي!)
سن 15 سالگي: ياد مي گيرن كه توي خيابون به مردم نگاه كنن! ... از قيافه ء خودشون بدشون مياد!
سن 16 سالگي: توي اين سن اصولا“ راه نميرن ، تكنو مي زنن! ... حرف هم نمي زنن ، داد مي زنن! ... با راكت تنيس هم گيتار مي زنن!
سن 17 سالگي: يه كمي مثلا آدم مي شن! ... فقط شعرهاشون رو بلند بلند مي خونن! (يادش به خير ، اون روزا كه تكنو نبود ، راك ن رول مي خوندن!)
سن 18 سالگي: هر كي رو مي بينن ، تا پس فردا عاشقش مي شن! ... آخ آخ! آهنگهاي داريوش مثل چسب دوقلو بهشون مي چسبه!
سن 19 سالگي: دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن! ... تيز ميشن ، ابي گوش ميدن!
سن 20 سالگي: از همه شون رو دست مي خورن! ... ستار گوش ميدن كه نفهمن چي شده!
سن 21 سالگي: زندگي رو چيزي غير از اين بچه بازيها مي بينن! (مثلا عاقل ميشن!)
سن 22 سالگي: نه! مي فهمن كه زندگي همش عشــــقه! ... دنبال يه آدم حسابي مي گردن!
سن 23 سالگي: يكي رو پيدا مي كنن! اما مرموز مي شن! (ديدشون عوض ميشه!)
سن 24 سالگي: نه! اون با يه نفر ديگه هم دوسته! اصلا“ لياقت عشق منو نداشت!
سن 25 سالگي: عشق سيخي چند؟!! ... طرف بايد باباش پولدار باشه! حالا خوشگل هم باشه بد نيست!
سن 26 سالگي: اين يكي ديگه همونيه كه همه ء عمر مي خواستم! ... افتخار ميدين غلامتون بشم؟!
سن 27 سالگي: آخيـــــــــــش!
سن 28 سالگي: كاش قلم پام مي شكست و خواستگاري تو نميومدم!!!
خصوصيات دختر خانمها از 14 تا 28 سالگي ...
سن 14 سالگي: تا پارسال هر كي بهشون مي گفت: چطوري؟ مي گفتن: خوبم مرسي! حالا ميگن: مرسي خوبم!
سن 15 سالگي: هر كي بهشون بگه سلام ، ميگن: عليك سلام! ... نقاشيشون بهتر ميشه (بتونه كاري و رنگ آميزي و ...!)
سن 16 سالگي: يعني يه عاشق واقعين! ... فردا صبح هم مي خوان خودكشي كنن! ... شوخي هم ندارن!
سن 17 سالگي: نشستن و اشك مي ريزن! ... بهشون بي وفايي شده! ... (كوران حوادث!)
سن 18 سالگي: ديگه اصلا عشق بي عشق! ... توي خيابون جلوي پاشون رو هم نگاه نمي كنن!
سن 19 سالگي: از بي توجهي يه نفر رنج مي برن! ... فكر مي كنن اون يه آدم به تمام معناست!
سن 20 سالگي: نه ، نه! ... اون منو نمي خواست! ... آخرش منو يه كور و كچلي مي گيره! مي دونم!
سن 21 سالگي: فقط 26-27 سالگي قصد ازدواج دارن! فقط!
سن 22 سالگي: خوش تيپ باشه! پولدار باشه! تحصيلكرده باشه! قد بلند باشه! خوش لباس باشه! ... (آخ كه چي نباشه!)
سن 23 سالگي: همه ء خواستگارا رو رد مي كنن!
سن 24 سالگي: زياد مهم نيست كه چه ريختيه يا چقدر پول داره! فقط شجاع باشه! ما رو به اون چيزايي كه نرسيديم برسونه!
سن 25 سالگي: اااااااه! پس چرا ديگه هيچكي نمياد؟! ... هر كي مي خواد باشه ، باشه!
سن 26 سالگي: يه نفر مياد! ... همين خوبه! ... بــــــــــله!
سن 27 سالگي: آخيـــــــــــش!
سن 28 سالگي: كاش قلم پات مي شكست و خواستگاري من نميومدي!!
+ نوشته شده در
Sat 26 Jan 2008ساعت
1:23 PM  توسط Mehdi
|
پاييز
دل من باز گريست
قلب من باز ترک خورد و شکست.
باز هنگام سفر بود و من از چشمانت مي خواندم.
که به آساني از اين شهر سفر خواهي کرد
و از اين عشق گذر خواهي کرد
و نخواهي فهميد....
بي تو
اين باغ پر از پاييز است...!
پاورقي
۱-قرار بود با عكساي عزاداري آپ كنم هاردم سوخت هر چي داشتم پريد
. البته يه كپي به دوستم دادم اونم كه مثل هاردم پريد
اگه بتونم ازش بگيرم حتما مي ذارم .عكسا خيلي جالبن.
۲-از يه مهربون هم به خاطر لينك نكردنش عذر مي خوام .سرم شلوغه
+ نوشته شده در
Mon 21 Jan 2008ساعت
2:10 PM  توسط Mehdi
|