Wed 30 Sep 2009
ری استارت
خیلی دلم براتون تنگ شده بود. خیلی سرم شلوغ بود اما با این حال سعی کردم بازم وبلاگمو فعال کنم
چند روز پیش با دوستان به گردش رفتیم چند تا عکس گرفتیم که چندتاشو اینجا میذارم. من که فکر نمیکردم به همچین جایی بریم دوربین نبرده بودم. اینو هم با هندی کم گرفتم که کیفیتش زیاد خوب نیست. اما خب حداقل از هیچی بهتره خیلی باحال بود اونجا جاتو خالی.
اینم عکسا
خوش باشین
اول از همه عکس خودمو میذارم
بعدشم عکس از تمشکهای خوشمزه و عکسای دیگه:
Thu 3 Sep 2009
تبریک
كز عشق رخت سرشته شد آب و گلم
اى تو گل زيباى على و زهرا
گل گفته ز حُسْن روى ماهت خجلم
ولادت کریم اهل بیت، امام حسن مجتبی (ع) بر تمام مسلمین جهان مبارک باد.

Tue 25 Aug 2009
تولدم مبارک
سلام دوستان
قبل از هر چیزی از خداوند میخوام تو این ماه پربرکت مارو از نعماتش بهره مند کنه و بتونیم بیش از پیش از این ماه استفاده کنیم.
امروز تولدمه البته میشه گفت دیروز تولدم بود اما متاسفانه نتونستم مطلب بذارم.
من 20 ساله شدم . سال 88 برای من سالی پر از شادی و موفقیت بود هر چند هیچ گاه نمیشه از غم و غصه فرار کرد اما امسال شادی های من بیشتر از ناراحتیام بود امیدوارم شمام همیشه شاد باشین
اما دوستای شهریوری من زیاده که به همشون تبریک میگم از جمله سارا حسینی که دیروز تولدش بود. مهندس حامد مرسلی که دو شهریور تولدش بود همینطور هدیه جون که امسال 16 ساله میشه.
خانم مهندس غزاله آذری که 3 شهریور تولدشه و خیلیا که به همشون تبریک میگم
امروز دو تا از عکس از نمایشگاه عکس بهروز مظاهری میذارم. البته عکسایی که گرفتم زیاده اما دو تاشو میذارم که خیلی خوشم میاد. متاسفانه دوربینی همراه نداشتم واسه همون با موبایل عکس گرفتم که یه خورده کیفیتش خوب نیست یکیش تابلو باز باران، با ترانه... که منو به دوران بچگی میبره
و یکی دیگه تابلو سارای که هر کسی که این اسم رو میشنوه داستان عشق سارای و آیدین در ذهنش تداعی میشه که وقتی خان به زور میخواد که سارای باهاش ازدواج کنه، سارای خودشو تو رودخونه آرپاچایی میندازه که ترانه معروفی داره که اگه وقت بشه ترانه رو به همراه ترجمش میذارم.
موفق باشید
برای هم دعا کنیم
یا حق
Wed 19 Aug 2009
خشک کردن انواع گل و گیاه و تهیه کلکسیون گل

برای تهیه مجموعهای از گلها و گیاهان مختلف هزینه زیادی صرف نخواهد شد ولی بعد از آنکه کلکسیونی بینظیر تهیه کردید دارای ارزش زیادی خواهد بود.
لابد فکر میکنید که این سرگرمی میبایست مخصوص عدهای زیستشناس یا گیاهشناس باشد تا با دستیافتن به انواع و اقسام گیاهان اطلاعات نوینی در رشته گیاهشناسی از حیوانات و نبات بعد از مرگ کاری بس دشوار است زیرا موجود بدون داشتن روح و حیات قادر به حفظ تعادل اولیه خود نمیباشد و از بین میرود گل و گیاهان نیز از آنجملهاند. گیاهان با تمام ظرافت و رنگهای دلپذیر و با آنهمه لطف و هنرمندی که در ترکیب آنها بهکار رفته است بعد از مدتی پژمرده شده و از بین میروند بهخصوص گلها که بعد از یک دوره کوتاهمدت پلاسیده شده و میمیرند. اکثر شاعران و سخنوران به خاطر داشتن قریحه ظریف و قدرت کلام شعرها راجع به گل و گیاه سردهاند و از کوتاهی عمر گل گلایه نمودهاند.
برای نیل به هدف اصلی که تهیه کلکسیونی استثنائی از انواع گلها و گیاهان است میبایست کوشش و جدیت و علاقهمندی از خودتان نشان دهید تا هر چه بیشتر از انواع گلها تهیه کرده و همچنین طوری آنها را آماده نمائید که بعد از گذشت سالیان دراز شادابی و طراوت خود را حفظ کرده و تر و تازه بهنظر برسند.
Thu 30 Jul 2009
دانلود كتاب خاطرات سفر با موتور سیکلت نوشته ارنستو چه گوارا لينچ
امروز ميخوام يه كتاب بذارم برا دانلود كتابي كه چند روز پيش ازش صحبت كردم
| خاطرات سفر با موتور سیکلت نوشته ارنستو چه گوارا لينچ ترجمه رضا برزگر به همراه پیش گفتار پدر چه گوارا ناشر الكترونيك : قفسه كتاب وبلاگ جواني |
اينو خودم چند بار خوندمش . شايد بعضياتون خونده باشين اما اونايي كه نخوندن توصيه ميكنم حتما دانلود كنن
لينك دانلودشو تو ادامه مطلب ميذارم
ادامه مطلب
Wed 22 Jul 2009
مسیحای مجرد
امیدوارم حالتون خوب باشه از وقتی به خونه اومدم کامپیوترم خراب شده البته باچند سال گارانتی تعمیرش کردم اما بیشتر از دو روز دوام نیاورد. میخواستم تا وقتی کامپیوترم وبلاگمم تعطیل باشه. تا شمام چند روزی از دستم راحت باشین. اما نتونستم منتظر باشم. چند روز پیش دوباره خاطرات سفر با موتور سیکلت ( خاطرات سفر ارنستو چه گوارا و آلبرتو گرانادای به دور آمریکای جنوبی) رو شروع کردم دیروزم تمومش کردم. چه گوارا این سفرنامه رو خیلی عمیق نوشته که از خوندنش سیر نمیشی. چند جمله آخر خیلی جذاب هستش. مکالمه با مردی ناشناس که ارنستو اونو به مسیحای مجرد تشبیه میکنه. امیدوارم خوشتون بیاد.
مسیحای مجرد
ستارگان در آسمان تیره آن شهر کوچک کوهستانی میدرخشیدند. به دامنه های جنگلی گوه ها پناه برده بودم. سکوت و سرما ظلمت را غلیظ تر می کرد. واقعا از وصف آن شب عاجزم. گویی همه چیز به فضای اثیری پیرانمونمان برده می شد و حضور ما را انکار می کرد. حتی یک تکه ابر نیز در آسمان نبود تا با پوشاندن پاره ای از آسمان پر ستاره، چشم اندازی بوجود بیاورد. فقط در چند متری من، نور کم سو، از ظلمت اطراف می کاست.
چهره آن مرد، در سایه گم شده بود. هنوز حیران آن مرد ناشناس بودم که گفتگوها به پایان رسید و لحظه جدایی نزدیک شد. گفتم:« کیستید؟» خندید و گفت:«من، منم!» و ادامه داد:
«مردم را دریاب! هرگز سازش نکن! آری، کسانی که سازش نمی کنند، میمیرند، اما مرگشان عین حیات و زندگانی است. آری، تو نیز میمیری، اما در چهره ات نشانی از مرگ نخواهد بود. از گلوله نترس! تو روح گلوله ای از زبان تو سخن خواهد گفت و از عمل تو شلیک خواهد شد. تو همان اندازه مفید هستی که من هستم. آه تو نمیدانی که تا چه اندازه کمکهایت به مردم مفید است؛ مردمی که تو را قربانی خواهند کرد!»
خندید و برق دندانهای سفیدش را دیدم. او تاریخ را پیشگویی می کرد. دستم را گرفت. گرمای دستانش همچون نجوایی دور به گوش دلم رسید. این شیوه خداحافظی او بود.

